1398/12/8
معنويت و نقش آن در مبارزه با دشمن

رابطه معنويت و ماديت همواره در طول تاريخ مورد بحث بوده است. راز موفقيت و ماندگاري راه و پيام انبياء و اولياي الهي در تلفيق بي بديل و بديع رفاه و قدرت با معنويت و اخلاق است. در حالي كه مستكبران عالم در طول تاريخ بشر همواره راه ماديت را در پيش گرفته اند و تلاش كرده اند با حذف عنصر حيات بخش معنويت، قدرت عريان و رها از اين قيد محكم را در اختيار مطامع و منافع خود درآورند و از اين طريق بر سرنوشت انسان ها سيطره پيدا كنند.

معنويت، برآيند مجموعه اعمال و عبادات با منشا اعتقاد به خدا و توكل و توسل بر او و اطاعت از اوامر و پرهيز از نواهي حق تعالي است. اين احساس عميق، شورانگيز، عاشقانه و برانگيزاننده است كه ارمغان هايي چون فداكاري، ايثار، تلاش، پايمردي، مجاهدت و شهادت طلبي در راه خدا و سعادت ديگر انسانها را به همراه مي آورد.

ملت بزرگ ايران در دوران هاي گوناگون همانند انقلاب اسلامي و هشت سال دفاع مقدس به پشتوانه اين عنصر ارزشمند حماسه ها آفريده وكارهاي بزرگ و خطير انجام داده است و امروز نيز تنها چيزي كه ايستادگي و مقاومت است و دشمنان و استکبار را مي ترساند، همين بيداري معنوي انسان هاست كه به الهام از ملت رشيد ايران و رهبر كبير انقلاب اسلامي به گرايش و مطالبه جهاني تبديل شده است.

جهان غرب با همه توسعه و پيشرفتي كه در عرصه ماديت كرده، به دليل عدم جهت گيري صحيح انساني كه در پرتو معنويت و اخلاق به دست مي آيد و غرب در خيلي از موارد تهي از آن شده، در اصلاح جوامع انساني خود و نشان دادن راه درست سعادت بشر پسرفت و عقبگرد داشته است. زيرا شاقول جهت گيري و جهت دهي صحيح به قدرت، معنويت است كه متاسفانه خورشيد آن در غرب از زمان ها پيش غروب كرده است.

اما برخلاف آن, مهر معنويت و اخلاق در سپهر جمهوري اسلامي ايران با انديشه زلال و معنويت محور حضرت امام و رهبر معظم انقلاب روز به روز پرفروغ تر مي شود. از همين رو است كه دشمنان اين نظام مقدس بويژه امريکا هر روز بيشتر احساس خطر مي کند و رهبر معظم انقلاب مسئولان، مردم و بويژه بسيجيان و پاسداران انقلاب اسلامي را توصيه اكيد به صيانت و حفاظت از بزرگترين سرمايه قدرت در جمهوري اسلامي، يعني معنويت و جهت گيري معنوي توام با ارتباط هميشگي و محكم با خدا مي نمايند. در اين مقاله تا حد ممکن به بررسي معنويت و نقش آن در مبارزه با دشمن بويژه آمريکا مي پردازيم.

 

دين و معنويت

معنويت و رشد آن در دين تحت عناوين خاصّي آمده كه هر كدام جايگاه خاصي دارند. آن واژه ها عبارتند از: اطاعت و فرمانبرداري; قرب و نزديك شدن به خداوند; انقطاع و بريدن از غيرخدا و فقط اطاعت او; عبوديت و بندگي حق و رهايي از غير; خلوص و اخلاص و مراتبي كه ديگر انگيزه اي غير از رضايت حق در حركات نباشد; تزكيه و پاك نمودن خويش از هر آلودگي نفساني.

در آموزه هاي ديني براي رسيدن به اين مقامات معنوي دو مرحله اساسي ترسيم شده است که بايد به خوبي طي شود.

 

1- خودشناسي

يكي از گام هاي نخستين در راه اصلاح نفس و تهذيب اخلاق و پرورش ملكات والاي انساني و رسيدن به معنويت، خود شناسي است.

چگونه ممكن است انسان به كمال نفساني برسد و عيوب خود را اصلاح كند و رذائل اخلاقي را از خود دور سازد در حالي كه خويشتن را آن گونه كه هست نشناخته باشد!

آيا بيمار تا از بيماري خود آگاه نگردد به سراغ طبيب مي‏رود؟

آيا كسي كه راه خود را در سفر گم كرده، تا از گمراهي خويش با خبر نشود به جستجوي دليل راه بر مي‏خيزد؟

آيا انسان تا از وجود دشمن در اطراف خانه‏اش با خبر نشود، اسباب دفاع را آماده مي‏سازد؟

به يقين پاسخ تمام اين سؤال ها منفي است، همين گونه آن كس كه خود را نشناسد و از كاستي ها و عيوب خويش با خبر نشود، به دنبال اصلاح خويش و بهره گيري از طبيبان مسيحا نفس روحاني، نخواهد رفت.

با اين اشاره به اصل مطلب باز مي‏گرديم، و رابطه خودشناسي و معنويت را مورد بررسي قرار مي‏دهيم.

1- انسان از طريق خود شناسي به كرامت نفس و عظمت اين خلقت‏بزرگ الهي و اهميت روح آدمي كه پرتوي از انوار الهي و نفحه‏اي از نفحات رباني است پي مي‏برد; آري! درك مي‏كند كه اين گوهر گرانبها را نبايد به ثمن و بهاي ناچيز فروخت و به آساني از دست داد!

تنها كساني خود را آلوده رذائل اخلاق مي‏كنند و گوهر پاك روح انساني را به فساد و نابودي مي‏كشانند كه از عظمت آن بي‏خبرند.

2- انسان با شناخت‏خويشتن به خطرات هواي نفس و انگيزه‏هاي شهوت و تضاد آنها با سعادت او پي مي‏برد، و براي مقابله با آنها آماده مي‏شود.

بديهي است كسي كه خود را نشناسد از وجود اين انگيزه‏ها بي‏خبر مي‏ماند و شبيه كسي است كه گرداگرد او را دشمن گرفته، اما او از وجود آنان غافل و بي‏خبر است; طبيعي است كه چنين كسي خود را آماده مقابله با دشمن نمي‏كند و سرانجام ضربات سنگيني از سوي دشمن دريافت مي‏دارد.

3- انسان با شناخت نفس خويش به استعدادهاي گوناگوني كه براي پيشرفت و ترقي از سوي خداوند در وجود او نهفته شده است پي مي‏برد و تشويق مي‏شود كه براي پرورش اين استعدادها بكوشد، و آنها را شكوفا سازد; گنجهاي درون جان خويش را استخراج كند و گوهر خود را هويدا سازد.

كسي كه عارف به نفس خويش نيست‏به انساني مي‏ماند كه در جاي جاي خانه او گنج هاي پر قيمتي نهفته شده ولي او از آن ها آگاهي ندارد، ممكن است از گرسنگي و تنگدستي در آن بميرد، در حالي كه در زير پاي او گنجهايي است كه هزاران نفر را سير مي‏كند.

4- هر يك از مفاسد اخلاقي ريشه‏هايي در درون جان انسان دارد، با خودشناسي، آن ريشه‏ها شناخته مي‏شود، و درمان اين دردهاي جانكاه را آسان مي‏سازد، و به اين ترتيب راه وصول به تهذيب را در برابر انسان هموار مي‏كند.

5- از همه مهمتر اين كه خودشناسي بهترين راه براي خدا شناسي است، و چنان‏كه خواهد آمد، خداشناسي و آگاهي از صفات جلال و جمال حق، قويترين عامل براي پرورش ملكات اخلاقي و كمالات انساني و نجات از پستي و حضيض رذائل و رسيدن به اوج قله فضائل و معنويت است.

اگر به مطالب گذشته اين جمله را بيفزاييم كه رذائل اخلاقي زندگي انساني را به تباهي مي‏كشد و جامعه بشري را در بحران هاي سخت گرفتار مي‏سازد، و شهد زندگي را در كام انسان ها مبدل به شرنگ مي‏كند، به اهميت‏خود شناسي و خودآگاهي براي زندگي انسان ها بيشتر پي خواهيم برد.

در كتاب «اعجاز روانكاوي‏» نوشته «كارل منينگر» چنين آمده است: «خود آگاهي عبارت از اين است كه هم از قواي مثبت و مهر انگيز نهاد خود آگاهي داشته باشيم و هم از نيروهاي منفي كه موجب نابودي ما مي‏گردد و ما را به خاك سياه مي‏افكند; نديده گرفتن قواي منفي يا خودداري از اشاره به وجود آنها در خودمان يا ديگران، پايه‏هاي زندگي را متزلزل مي‏كند.» 1

در كتاب «انسان موجود ناشناخته‏» جمله‏اي آمده است كه شاهد خوبي براي بحث ما است; مي‏گويد: «بدبختانه در تمدن صنعتي شناخت انسان مورد توجه قرار نگرفته است، و برنامه زندگي بر وفق ساختمان طبيعي و فطري پايه‏گذاري نشده است; لذا با همه درخشندگي موجب رستگاري نشده است; پيشرفت علم به دنبال هيچ طرحي صورت نگرفت و (تقريبا) اتفاقي بود ... اگر «گاليله‏» و «نيوتن‏» و «لاووازيه‏»، نيروي فكري خود را صرف مطالعه روي جسم و روان آدمي كرده بودند، شايد نماي دنياي، امروز فرق هاي زيادي با آنچه امروز است مي‏داشت.» 2

به خاطر اين امور است كه خداوند يكي از مجازات هاي هوسبازان متمرد را خودفراموشي قرار داده و به مسلمانان هشدار مي‏دهد كه: «و لاتكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون; همچون كساني كه خدا را فراموش كردند و خداوند به سبب آن، آنها را به خودفراموشي گرفتار ساخت، نباشيد! و آن ها فاسقان (حقيقي) و گنهكارانند.» 3

 

خود شناسي در روايات اسلامي

در احاديث اسلامي كه از پيامبراكرم صلي الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام نقل شده است, اثرات بسيار پرارزشي براي خودشناسي آمده است، كه ما را از هرگونه توضيح بي‏نياز مي‏سازد از جمله:

1- در حديثي از اميرمؤمنان علي عليه السلام مي‏خوانيم: «نال الفوز الاكبر من ظفر بمعرفة النفس; كسي كه خود را بشناسد، به سعادت و رستگاري بزرگ نايل شده است!» 4

2- و در نقطه مقابل آن چنين مي‏فرمايد: «من لم يعرف نفسه بعد عن سبيل النجاة وخبط في الضلال و الجهالات; كسي كه خود را نشناسد، از طريق نجات دور مي‏شود و در گمراهي و جهل گرفتار مي‏آيد!» 5

3- در تعبير ديگري از همان امام همام آمده است: «العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن كل ما يبعدها; عارف حقيقي كسي است كه خود را بشناسد، و (از قيد و بند اسارت) آزاد سازد، و آن را از هر چيز كه او را از سعادت دور مي‏سازد پاك و پاكيزه كند!» 6

از اين تعبير به خوبي استفاده مي‏شود كه معرفت نفس (خودشناسي) سبب آزادي از قيد و بند اسارت ها و پاكسازي از رذائل اخلاقي است.

4- باز حديث ديگري از همان پيشواي بزرگ عليه السلام مي‏خوانيم: «اكثر الناس معرفة لنفسه اخوفهم لربه; كسي كه بيش از همه خود را بشناسد، بيش از همه، خوف پروردگار خواهد داشت!» 7

از اين حديث نيز رابطه نزديكي ميان احساس مسؤوليت و خوف پروردگار كه سرچشمه تهذيب نفس است ‏با خودشناسي استفاده مي‏شود.

5- در حديث ديگري از همان حضرت آمده است: «من عرف نفسه جاهدها; و من جهل نفسه اهملها; كسي كه خود را بشناسد، به جهاد با نفس بر مي‏خيزد و كسي كه خود را نشناسد آن را رها مي‏سازد!» 8

مطابق اين حديث پايه اصلي جهاد با نفس كه طبق صريح روايات جهاد اكبر ناميده شده، خود شناسي است.

6- در كلمات قصار نهج‏البلاغه ، از همان بزرگوار آمده است: «من كرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته; كسي كه (در سايه خود شناسي) براي خود، كرامت و شخصيت قائل است، شهواتش در نظرش خوار و بي مقدار خواهد بود (و به آساني تسليم هوي و هوس نمي‏شود)!» 9

7- همان‏گونه كه خودشناسي پايه مهم تهذيب نفس و تكامل در جنبه‏هاي اخلاقي و مسائل ديگر است، جاهل بودن به قدر خويش، سبب بيگانگي از همه چيز و دوري از خدا مي‏گردد; لذا در حديث ديگري از امام دهم، امام هادي عليه السلام مي‏خوانيم: «من هانت عليه نفسه فلا تامن شره; كسي كه نزد خود قدر و قيمتي ندارد، از شر او ايمن نباش!» 10

از مضمون آنچه در اين بحث آمد، به روشني مي‏توان استفاده كرد،كه يكي از پايه‏هاي اصلي پرورش فضائل اخلاقي و تكامل معنوي، خودشناسي و معرفة‏النفس است، و تا انسان اين مرحله دشوار و اين گردنه صعب‏العبور را پشت‏سر نگذارد، به هيچ يك از مقامات معنوي نايل نخواهد شد; به همين دليل، علماي بزرگ اخلاق تاكيد و اصرار زيادي بر اين دارند كه رهروان اين راه بايد به خود شناسي پردازند، و از اين امر حياتي غافل نشوند.

 

2- شناخت خدا و عبوديت و بندگي او

معنويت از شناخت خدا و سپس عشق و ايمان به او شروع مي شود و خود شناسي وسيله خداشناسي است. قرآن مجيد با صراحت مي‏فرمايد: «ما آيات آفاقي و انفسي (عجائب آفرينش خداوند در جهان بزرگ و در درون وجود انسان) را به آنها نشان مي‏دهيم تا آشكار گردد كه او حق است.» (سنريهم آياتنا في‏الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق) 11

در جاي ديگر مي‏فرمايد: در درون وجود شما آيات خداست، آيا نمي‏بينيد؟ (و في انفسكم افلا تبصرون)12

برخي محققان از آيه ‏مربوط به عالم ذر نيز همين استفاده را كرده‏اند كه «معرفه‏النفس‏» پايه «معرفه‏الله‏» است، آنجا كه مي‏فرمايد: «و اذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم الست‏بربكم قالوا بلي شهدنا ;به خاطر بياور هنگامي را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذريه آنان را برگرفت و آشكار ساخت و آن ها را گواه بر خويشتن نمود (و اسرار وجودشان را به آن ها نشان داد و فرمود) آيا من پروردگار شما نيستم؟ آنها همگي گفتند: آري گواهي مي‏دهيم!» 13

در تفسير الميزان مي‏خوانيم: «انسان هر قدر متكبر باشد، و فراهم بودن اسباب زندگي او را به غرور وا دارد، نمي‏تواند اين حقيقت را انكار كند كه مالك وجود خويش نيست، و استقلالي در تدبير خويشتن ندارد، چه اين‏كه اگر مالك خويشتن بود، خود را از مرگ و ساير آلام و مصائب زندگي باز مي‏داشت، و اگر مستقل به تدبير خويش بود، هرگز نياز به خضوع در مقابل عالم اسباب نداشت ... بنابراين، نياز ذاتي انسان به پروردگار و مالك مدبر، جزء حقيقت وجود اوست، و فقر و نياز بر پيشاني جانش نوشته شده، اين حقيقتي است كه هر كس از كمترين شعور انساني برخوردار باشد به آن اعتراف مي‏كند، و تفاوتي ميان عالم و جاهل و صغير و كبير، در اين مساله نيست!

«بنابراين، انسان در هر مرحله‏اي از انسانيت ‏باشد، به روشني مي‏بيند كه مالك و مدبر و پروردگاري دارد، چگونه نبيند در حالي كه نياز ذاتي خود را به روشني مي‏بيند.

«لذا بعضي گفته‏اند كه آيه اشاره به حقيقتي مي‏كند كه انسان در زندگي دنيا آن را در مي‏يابد كه در همه چيز از شؤون حيات خود، نيازمند است - نيازمند به بيرون وجود خود - پس معني آيه‏شريفه اين است كه ما انسان ها را به نياز و احتياجشان آگاه ساختيم و آن ها به ربوبيت ما اعتراف كردند.» 14

به اين ترتيب ثابت مي‏شود كه شناخت‏حقيقت نفس انسان با صفات و ويژگي هايش، سبب معرفة الله و شناخت ‏خداست.

حديث معروف «من عرف نفسه عرف ربه; هركس خود را بشناسد پروردگارش را خواهد شناخت.» نيز ناظر به همين است.

اين حديث گاهي به صورت بالا، و گاه به صورت من عرف نفسه فقد عرف ربه، گاه از پيامبراكرم صلي الله عليه و آله و گاه از اميرمؤمنان علي عليه السلام و گاه از صحف ادريس، نقل شده است.

در بحارالانوار از كتاب ادريس پيامبر عليه السلام در صحيفه چهارم كه صحيفه معرفت است چنين نقل شده: «من عرف الخلق عرف الخالق، و من عرف الرزق عرف الرازق، و من عرف نفسه عرف ربه; كسي كه مخلوق را بشناسد خالق را مي‏شناسد، و كسي كه رزق را بشناسد رازق را مي‏شناسد، و كسي كه خود را بشناسد پروردگارش را مي‏شناسد.» 15

شناخت خدا و مهر و لطف و وفاي اوست كه در انسان عشقي را پايه مي ريزد كه به ايماني برتر دست مي يابد و سپس اطاعت و عمل در مراتب گوناگون آن شكل مي گيرد که عبوديت و بندگي است.

عبوديت، اظهار خضوع است16؛ خضوع در برابر كسي كه نهايت انعام و اكرام را در حق مخلوقاتش روا داشته و نعمت حيات را به آنان بخشيده است. كسي‏كه استعدادها و امكانات لازم را براي رشد و تكامل در اختيار افراد بشر قرار داده است و در نهايت براي حفظ آنها از هرگونه انحراف و نائل ساختن آنان به سر منزل مقصود از درون و برون هدايتشان كرده است و او كسي جز خداي سبحان نيست.

    قرآن كريم طي آيات متعددي اين معنا را مورد تأييد قرار داده و از پروردگار به عنوان حقيقت مطلق و حاكم بر كل هستي ياد كرده و عبوديت و بندگي بشر در پيشگاه الهي را مطرح نموده‏است.17  در آيه‏اي به بندگي و فرمانبرداري همه موجودات اشاره كرده مي‏فرمايد:

 «إنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمواتِ وَالْأَرْضِ إلاَّ اتِي الرَّحْمنِ عَبْداً»18

 تمامي كساني كه در آسمانها و زمين هستند، بنده اويند.

 در آيه‏اي ديگر تسبيح و عبادت همه موجودات را مورد تأكيد قرار داده مي‏فرمايد:

 «وَ إِنْ مِنْ شَي‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ...»19

 هر موجودي تسبيح و حمد او مي‏گويد.

    انسان نيز به‏عنوان اشرف مخلوقات و گل سرسبد عالم خلقت از اين قاعده كلي مستثنا نيست؛ چرا كه او از نظر وجود و بقا نيازمند و وابسته به پروردگار است و سراسر وجودش به عبوديت پروردگار اعتراف دارد، امّا در مقام عمل، چون داراي اختيار است، مي‏تواند عبوديت الهي را پذيرفته به‏سوي كمال مطلوب و معنويت  گام بردارد، و يا از بندگي حق روي برتافته راه شقاوت را در پيش گيرد. براين اساس، امام باقرعليه السلام به‏معناي واقعي عبوديت و بندگي اشاره كرده مي‏فرمايد:

 «لا يَكُونُ الْعَبْدُ عابِداً لِلَّهِ حَقَّ عِبادَتِهِ حَتَّي يَنْقَطِعَ عَنِ الْخَلْقِ كُلِّهِمْ إِلَيْهِ...»20

 بنده، حق عبادت و بندگي خدا را به‏جا نخواهد آورد، مگر آنكه از همه خلق گسسته و به او بپيوندد.

امام صادق‏عليه السلام نيز حقيقت عبوديت الهي را بيان كرده مي‏فرمايد:

 حقيقت عبوديت در سه چيز است: 1 - بنده، خود را مالك داده‏هاي الهي نداند؛ زيرا بندگان مالك چيزي نمي‏شوند، بلكه مال را مال خدا مي‏دانند و در همان راهي كه فرموده به مصرف مي‏رسانند. 2 - خود را در تدبير امور ناتوان بداند. 3 - به انجام اوامر و نواهي الهي اشتغال ورزد.21

    بنابراين، به روشني مي‏توان دريافت كه منظور از عبوديت الهي، پيروي كامل و همه جانبه انسان از دستورات الهي و اطاعت بي‏قيد و شرط از مالك حقيقي هستي است. تا آن‏جا كه با اعمال و رفتار عبادي و عاشقانه خويش، او را بپرستد؛ از غير او دوري جويد؛ در فراز و نشيب هاي زندگي تنها به او اعتماد كند و از قدرت بيكرانش مدد بگيرد.

 ارتباط با آفريدگار هستي و قرار گرفتن در مسير بندگي او از چنان ارزش والايي برخوردار است كه خداوند متعال از آن به‏عنوان هدف آفرينش ياد كرده مي‏فرمايد:

 «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ»22

 من جنّ و انس را نيافريدم جز براي اينكه عبادتم كنند ]و از اين راه، تكامل يابند و به من نزديك شوند[.

در جاي ديگر، ضمن هشدار به پيروي از شيطان، بندگي خود را تنها راه هدايت معرفي كرده اعلام مي‏دارد:

 «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَني آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ  وَ أَنِ اعْبُدُوني هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ»23

 آيا با شما عهد نكردم اي فرزندان آدم كه شيطان را نپرستيد، كه او براي شما دشمن آشكاري است؟! و اينكه مرا بپرستيد كه راه مستقيم اين است؟!

در آيه‏اي ديگر، دعوت به عبوديت الهي را شعار همه پيامبران و علت اصلي بعثت آنها دانسته مي‏فرمايد:

 «وَ لَقَدْ بَعَثْنا في كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ...»24

 ما در هر امّتي رسولي برانگيختيم كه خدا را بپرستيد و از طاغوت اجتناب كنيد.

با توجه به آيات مزبور و ديگر آياتي كه در اين زمينه آمده است، ملاحظه مي‏شود كه بنده خدا بودن، خدا را پرستيدن، نهايت خضوع را نسبت به اوامر و نواهي الهي داشتن و از غير خدا چشم پوشيدن؛ بسيار ارزنده و با اهمّيت است؛ زيرا عبوديت، تنها راه هدايتي است كه به ذات پاك و بي‏انباز پروردگار منتهي مي‏شود و با نيل بنده به مقام قرب الهي سعادت و رستگاري در دنيا و آخرت نصيب او مي‏گردد.

البته بندگي خدا و دستيابي معنويت مراتبي دارد و هر كس با توجه به نيّت و عمل خود به مرتبه‏اي از آن دست مي‏يابد. امام صادق‏عليه السلام در يكي از سخنان گهربار خويش در اين زمينه مي‏فرمايد:

 «إِنَّ النَّاسَ يَعْبُدُونَ اللَّهَ عَلي ثَلاثَةِ أَصْنافٍ: صِنْفٌ مِنْهُمْ يَعْبُدُونَهُ رَجاءَ ثَوابِهِ فَتِلْكَ عِبادَةُ الْخُدَّامِ وَ صِنْفٌ مِنْهُمْ يَعْبُدُونَهُ خَوْفاً مِنْ نارِهِ فَتِلْكَ عِبادَةُ الْعَبيدِ وَ صِنْفٌ مِنْهُمْ يَعْبُدُونَهُ حُبّاً لَهُ فَتِلْكَ عِبادَةُ الْكِرامِ»25

 مردم خدا را سه‏گونه مي‏پرستند: دسته‏اي او را به اميد دستيابي به ثواب مي‏پرستند و اين عبادت خدمتگزاران (و مزدوران) است؛ دسته ديگر به دليل ترس از آتش جهنم به عبادت او مشغولند و اين عبادت بردگان و غلامان است؛ اما دسته‏اي از مردم هستند كه تنها به خاطر عشق و محبتي كه به خدا دارند، او را مي‏پرستند و اين عبادت كريمان و آزادگان است.

بنابراين بالاترين مرتبه عبوديت و بندگي، پرستش خالصانه و از روي محبت و به دور از هرگونه شائبه است. تنها در اين مرتبه از عبوديت است كه انسان از حصار خودخواهي و منفعت‏طلبي خارج شده به مقام والاي بندگي دست مي‏يابد؛ به‏طوري كه معبود حقيقي خود را آنچنان‏كه سزاوار است مي‏پرستد. امير مؤمنان ‏عليه السلام با تأكيد بر اين مرتبه از پرستش مي‏فرمايد:

 «إِلهي ما عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ عِقابِكَ وَ لا طَمَعاً في ثَوابِكَ وَ لكِنْ وَجَدْتُكَ أَهْلاً لِلْعِبادَةِ فَعَبَدْتُكَ»26

 خدايا من تو را به خاطر ترس از عذاب و طمع دستيابي به ثواب عبادت نمي‏كنم، بلكه تو را شايسته و سزاوار عبادت يافته‏ام. پس عبادتت مي‏كنم.

امام سجادعليه السلام نيز مي‏فرمايد:

 من نمي‏پسندم كه خدا را به اميد ثوابش عبادت كنم. و مانند بنده طمعكار فرمانبري باشم كه چون طمع كند، عمل نمايد و اگر طمعي نباشد، كاري انجام ندهد. و نيز نمي‏پسندم كه به دليل ترس از عذاب عبادتش كنم و مانند بنده بدكاري باشم كه اگر نترسد، كاري انجام‏ ندهد. به آن حضرت عرض شد: پس به چه دليل، خدا را مي‏پرستي؟ فرمود: به‏خاطر نعمت هاي بي‏پايان و انعام و اكرامي كه به من ارزاني داشته او را شايسته و سزاوار پرستش يافته و مي‏پرستم.27

    علامه طباطبائي‏ با توجه به آيات و رواياتي كه در اين زمينه وارد شده، مي‏فرمايد:

 عبادت وقتي تمام و كامل مي‏شود كه بنده در انجام كارهايش به غير خدا به كس ديگري مشغول نباشد؛ در غير اين‏صورت او را با خداي سبحان، شريك قرار داده است؛ و دلش نيز در حال عبادت متعلق و بسته به اميد يا ترسي مانند اميد به بهشت و ترس از آتش جهنم نباشد كه عبادتش براي آن اميد يا ترس خواهد بود نه براي خدا. همچنين به خودش مشغول نباشد كه اين با مقام عبوديت - كه با منيّت و استكبار نمي‏سازد - منافات دارد.28

 

شناخت موانع معنويت

توجّه به موانع حركت و درك معنويّت بسيار مهم است. مثلا گاهي بخل و عدم انفاق همه احساس هاي معنوي را كور مي كند. پيامبران ابتدا سنگيني ها و زنجيرها را از پاي انسان ها برمي دارند. در آيه زيبايي از قرآن مي خوانيم: «يضع عنهم اصرهم و الاغلال التي كانت عليهم»29. پس بايد در خويش تأمّلي كرد و اين زنجيرها را برداشت. اين موانع و زنجيرها عبارتند از: دلبستگي به تعريف و ستايش مردم، وسوسه هاي شيطاني، هواهاي نفس و جلوه هاي دنيا.

نخستين گام براي درمان بيماري هاي جسمي شناخت‏بيماري هاست; به همين دليل، امروز كه از طريق آزمايش هاي مختلف مي‏توان به وجود بيماري هاي گوناگون و كم و كيف آنها آگاه شد راه درمان آسانتر است.

در بيماريهاي روحي و آلودگيهاي اخلاقي نيز مطلب دقيقا همين گونه است. تا به كمك طبيبان مسيحا دم اخلاق و راهنماييهاي سودمند رهروان اين راه، ريشه‏هاي رذائل اخلاقي را در خود نشناسيم چگونه مي‏توان بر درمان آن دست‏يافت!

ولي بسياري از مردم را مي‏بينيم كه علائم بيماريهاي جسماني خطرناك را ناديده مي‏گيرند چرا كه حب ذات به آنها اجازه نمي‏دهد به بيماري مهمي در خود اعتراف كنند; اين گريز از واقعيت غالبا بسيار گران تمام مي‏شود و انسان زماني مجبور به اعتراف مي‏شود كه گاه كار از كار گذشته و كار درمان مشكل يا غير ممكن شده است!

در بيماريهاي اخلاقي نيز مطلب همين گونه است; غالبا خود خواهي و حب ذات مانع از شناخت صفات رذيله و پذيرفتن عيوب اخلاقي خويش و اعتراف به آن است. بسيار ديده شده كه گروهي از مردم در برابر صفات نكوهيده خود در مقام توجيه برمي‏آيند و خود را فارغ و پيراسته از عيوب و نقائص معرفي مي‏كنند و با اين توجيهات نادرست راه درك واقعيت ها را بر خود مي‏بندند.

اعتراف به عيوب خويش شجاعت و شهامت و عزم راسخ و اراده آهنين لازم دارد، وگرنه انسان سعي خواهد كرد بر عيوب خويش سرپوش نهد و اگر عيبي از پرده برون افتاد با تردستي آن را براي همه حتي خودش توجيه نمايد!

آري! گاه آشنايي با عيوب خويش وحشتناك است و بسياري از مردم حاضر نيستند تن به اين وحشت‏بدهند; همان‏گونه كه حاضر نيستند به بيماري وحشتناك جسمي خود اعتراف كنند ولي اين گريز از واقعيت‏بسيار گران تمام مي‏شود و انسان بايد بهاي سنگيني را در برابر آن بپردازد!

هشدارهايي كه در اين زمينه از سوي پيشوايان بزرگ اسلام داده شده گواه زنده اين مدعاست.

در خبري از پيغمبراكرم صلي الله عليه و آله مي‏خوانيم: «اذا اراد الله بعبد خيرا فقهه في‏الدين و زهده في الدنيا و بصره عيوبه; هنگامي كه خدا اراده نيكي درباره بنده‏اي كند او را در امور دين آگاه و در امور دنيا زاهد و نسبت‏به عيوبش آگاه مي‏سازد!» 30

حضرت‏علي عليه السلام در گفتار كوتاه و پر معني ديگري مي‏فرمايد: «جهل المرء بعيوبه من اكبر ذنوبه; ناآگاهي انسان نسبت‏به عيوبش از بزرگترين گناهان اوست.» 31

چاره كار نيز در عشق و ايمان بزرگتر است، كه اين زنجيرها را بگسلد. معرفت و مقايسه آنچه راه حق مي دهد و آنچه اين موانع و زنجيرها مي دهند، انسان را به عشق و ايماني بزرگتر، يعني عشق به الله رهنمون مي سازد.

 

عرفان, معنويت و قدرت

اگرانسان ها به آن حد از بلوغ و رشد نرسند كه از ديدگاه معنويت به قدرت بنگرند, هرگز نخواهند توانست قدرت و كاربرد آن را در مسير حيات معقول انسان ها به كار بيندازند. قدرت مقتدر از صفات ذاتي خداوندي است؛ بنابراين , شناخت صحيح قدرت و قوه شناخت , صفتي از صفات ذات ربوبي است و كاربرد صحيح آن در پيشبرد كمال انساني در مسير حيات معقول, برخورداري ضروري از تجليات آن صفت مقدس الهي است . قدرت , عامل اساسي گسترش و اشراف من انساني بر جهان هستي است . مقدس ترين تجلي قدرت , مهار كردن و تعديل و تنظيم قدرت است در مسير جاذبه كمال , به همين جهت است كه مي گوييم :

ناتوان ترين انسان ها قدرتمندي است كه از مهار كردن و تعديل و تنظيم قدرت در تحصيل آرمان هاي اعلاي انساني , عاجز بماند, اگر چه تمامي نيروهاي كيهان برزگ را در اختيار داشته باشد. آنچه هست اين كه همواره حمايتگران باطل هستند كه قدرت را به دست گرفته و آن را در از بين بردن حمايتگران حق و حقيقت به كار مي برند. قدرت , كه از مقدس ترين تجليات صفت[ قوي و مقتدر خداوندي مي باشد, اگر در موردي براي ضربه و از پاي در آوردن استخدام شود, فقط براي از پاي در آوردن درندگان انسان نما تجويز شده است كه مختل كننده حيات و جان هاي آدميان مي باشند: واعدوالهم مااستطعتم من قوه 32 .

و براي آنان هر چه بتوانيد قوت و قدرت آماده كنيد.

اين تجلي مقدس قدرت الهي در دست اميرالمومنين علي بن ابيطالب , عليه السلام , بود كه هرگز جز در راه احياي حق و محو كردن باطل به كار نيفتاد.

آري , در آن هنگام كه قدرت نمونه اي از تجلي صفت قادر و قوي بودن خداوندي باشد, علي مرتضي حيد كراراست و حيدر كرار اسدالله است و اسدالله محسوس في ذات الله .

در همان حال كه اميرالمومنين , عليه السلام , شجاع ترين و سلحشورترين انسان بود, شيرخدا بود. اين شير خدا همان محسوس في ذات الله است كه پيامبراكرم , صلي الله عليه و آله و سلم , درباره اميرالمومنين , عليه السلام , فرمود: لاتسبواعليا فانه ممسوس , في ذات الله 33 .

به علي ناسزا نگوييد زيرا او شيفته و بي قرار درباره ذات خداوندي است .

آيه : [واعدوا لهم مااستعطعتم من قوه] . آنان هر چه بتوانند قوت و قدرت آماده كنند, براي عارف حقيقي همان آهنگ حيات بخش را دارد كه آيه : ياايتهاالنفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه . 34

اي نفسي كه به مقام والاي آرامش رسيده اي برگرد به سوي پرودگارت در حالي كه توازاو خشنود واواز تو راضي است .

اين است همان معناي بسيار شگفت انگيز هماهنگي عرفان با قدرت يا فرو رفتن عارف در قدرت الهي كه در شرح اشارت ابن سينا مي گويد:

ان العارف اذاانقطع عن نفسه واتصل بالحق راي كل قدره مستغرفه في قدرته المتعلقه بجميع المقدورات. 35

در آن هنگام كه عارف از خودش بريده شده و به حق پيوست , هر قدرتي را در قدرت خداوندي مي بيند كه متعلق است به همه مقدورات .

اميرالمومنين , عليه السلام , فرمودند:

اني والله لولقيتهم واحدا وهم طلاع الارض كلها ما باليت ولا استوحشت 36 .

سوگند به خدا,اگر من به تنهايي با همه دشمنانم , كه از كثرت روي زمين را پر كرده باشند, روياروي شوم , هرگز از آنان روي گردان نمي شوم .

يك شخص دانشمند بسيار موثقي به اينجانب37 نقل كرد كه: با عده اي از فضلاء در حضورامام نشسته بوديم . سخن از هر دري درباره قدرتهاي بزرگ دنيا مي رفت كه ايشان فرمودند:

من , تاكنون , به ياد ندارم از چيزي يا كسي ترسيده باشم جز خداوند متعال] .

امام , در سال 43, بعد از آن كه آزاد شدند, در مسجداعظم قم سخنراني نموده و گفتند :[ والله , من به عمرم نترسيدم . آن شبي هم كه آنان مرا مي بردند, من آنان را دلداري مي دادم]38

 

رابطه جهاد و معنويت

سؤال از هماهنگي يا عدم هماهنگي و رابطه حماسه و معنويت و عرفان از آنجا ناشي مي‏شود كه هر يك از اين دو وصف، روحيه خاص خود را طلب مي‏كند. عارف نيازمند روحيه‏اي نرم و آرام است كه با اندك جرقه‏اي قلب رئوفش بشكند و اشك از ديدگانش جاري شود. در حالي كه رزمنده حماسه‏سرا نياز به روحيه‏اي خشن و بي‏گذشت، قلبي قسي و سخت دارد تا بتواند به موقع، بر قلب دشمن يورش آورد و در يك چشم به هم زدن، او را از پاي درآورد.

اگر روحيه شخصي، نرم و لطيف باشد، خشن و سخت نخواهد بود؛ و اگر با جرقه‏اي مي‏شكند، در مقابل گريه و انابه دشمن، يورش نخواهد آورد. پس به جهت اين كه جمع بين اين دو روحيه در يك شخص ممكن نيست، جمع بين حماسه و عرفان نيز ممكن نخواهد بود.

ولي هيچ‏گونه جنگ و نزاع، دفع و مدافعه، تضاد و درگيري بين فضايل و كمالات وجود ندارد و چون هر يك از «عرفان» و «حماسه» فضيلتي از فضايل و كمالي از كمالات اخلاقي است، تضاد و تناقضي بين اين دو فضيلت نيست. بدين ترتيب عارف راستين حتماً اهل حماسه، سلطه‏ناپذيري، مقاومت در برابر گردنكشي و ستم طغيانگران است. و از آن طرف، مدافع جنگجو حتماً اهل عرفان خواهد بود. چون جنگيدن براي حفظ دين بدون عرفان و معنويت و قصد قربت امكان ندارد چنان كه عرفان كامل خدا و اسماي حسناي او بدون تولّي و تبرّي ـ كه جنگ و حماسه يكي از مصاديق بارز تبري است ـ ممكن نيست. از اين جهت عرفان ناب نه تنها با جنگ و دفاع ناسازگاري ندارد، بلكه دفاع و حماسه مقدس را لازم دارد. مدعي عرفان اگر بگويد: من اهل جنگ و دفاع نيستم خود را از معارف منزوي كرده نه از دنيا، از اين‏رو اگر عارفي سلطه‏پذير شد و طغيان سركشان را امضا كرد، عرفان او دكان است نه عرفان و اگر جنگجويي اهل معرفت نبود، سلحشوريش تهور است، نه شجاعت و حماسه مقدّس.

همان‏گونه كه حضور هر يك از قرآن و عترت مستلزم حضور ديگري و ترك يكي از آن دو ملازم ترك قهري ديگري است، حضور هر يك از عرفان و حماسه در زندگي انسان مستلزم حضور ديگري است و اگر كسي يكي از اين دو فضيلت را عمداً يا سهواً ترك كرد، قهراً فضيلت ديگر را از دست خواهد داد. زيرا حكمت و مشيت خداوندي چنين است كه : نفوس پاك انساني در همين عرصه طبيعت سربركشيده و راه خود را پيش بگيرد.اين نفوس پاك , در تكاپوي تاثير و تاثر از طبيعت با خارها و آلودگي هايي روياروي مي شود كه نه تنها آن نفس پاك را در خطر سقوط قرار مي دهد, بلكه ديگر نفوس جامعه و حتي جوامع را در معرض اختلال در مي آورد.

عرفان مثبت , همانگونه كه به آبياري و تربيت و تعليم و تقويت آن نفوس پاك مي پردازد, به كندن خارها از ساقه هاي نفوس و تطهير آنها از آلودگي ها نيز اهميت حياتي مي دهد. مي دانيم كه تاريخ بشر, پس از وجود پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم , عارفي به عظمت اميرالمومنين علي بن ابيطالب , عليه السلام , نديده است . آن فخر سالكان و پيشتاز عارفان , همانگونه كه به وسيله سخنان نوراني و انديشه هاي تابناك و كردارهاي رباني اش ,انسان هايي بزرگ همچون : سلمان ها و ابوذرها و مالك اشترها و عمارها و اويس قرني ها تربیت نموده و آنان را تا مرتفع ترين قله هاي معرفت و معنويت به مقصد رشد و كمال بالا برد, همچنان با شمشير حيات بخش , عوامل مزاحم و اخلالگر جان هاي آدميان را نيز از سر راه سالكان راه حق و حقيقت و ديگر انسان هايي كه مهمانان چند روزه خوان گسترده زمين آسمان بودند, بر مي داشت . حكمتي بس والا در اين رفتار عرفان حقيقي وجود دارد كه خداوند سبحان مي خواهد عظمت فوق طبيعي هدف اعلاي حيات معقول انسان ها را بدين وسيله براي بشر قابل درك بسازد تا خارهاي كشنده اي كه به صورت شكل انساني از مسير حيات معقول منحرف شده و راهزن كاروانيان اين مسير معني دار گشته اند, با دست خود سالكان راه حق و حقيقت بركنده شوند. برداشتن عوامل مزاحم حركت پرمعناي كاروانيان كوي حق و حقيقت از سر راه جهاد ناميده مي شود .

در احاديث آمده است: »مَن مات و لَم يَغزو لَم يحدّث نفسه بغزو مات عَلي شَعبة مِن نفاق»39 ؛ [كسي كه بميرد و در جنگ شركت نكند و در انديشه آن نباشد، بر شاخه‏اي از نفاق مرده است.] اين حديث نشان مي‏دهد كه داشتن روحيه مبارزه و جنگ در راه خدا مهم‏تر از حضور در ميدان رزم است.

از اين‏رو عارفي كه اهل رزم و نبرد نيست و از جهت جسمي يا جهات ديگر مشكل دارد بايد تب و تاب جبهه و رزم داشته باشد، در آتش سوز و گدازش بسوزد، ديگران را تشويق كند، اهل دعا به رزمندگان و جنگجويان در راه خدا باشد و ... در چنين شرايطي است كه هم مي‏تواند مظهر انعطاف باشد و هم مظهر خشم مقدس تا بين عرفان و حماسه هماهنگي كامل برقرار سازد.

 

نقش تفکر معنوي در پيروزي بر دشمن

پس‌ از پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ در ايران‌ و بويژه‌ پس‌ از آغاز جنگ‌ تحميلي‌ عراق‌ عليه‌ ايران‌ اسلامي‌، جوانان‌ بسياري‌ با روحيه ي ‌معنوي قوي‌ و فوق‌العاده‌اي‌، پا به‌ ميدان‌ مبارزه‌ گذاشته‌ و با احساس‌تكليف‌ در صحنه‌هاي‌ انقلاب‌ حاضر شدند و به‌ فعاليت‌هاي‌ منسجمي‌ در دفاع‌ از اسلام‌ و مرزهاي‌ اسلامي‌ پرداختند. نقش‌ اين‌ نيروها در حفظ‌ و بقاي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ بر كسي‌ پوشيده‌ نيست‌. وجود تفكر ناب‌ اسلامي‌ و تلاش‌ در راه‌ خدا و حضور مستمر در بحران‌هايي‌ كه‌ انقلاب‌ را تهديد مي‌كرد، سبب‌ شد كه‌ همگان‌ بر اهميت‌ وجود اين تفکر معنوي  واقف‌ شده‌ و حفظ‌ اسلام‌ و انقلاب‌ را در حفظ‌ اين‌ طرز تفكر و اين‌ مجاهده‌ بدانند. در اينجا به شاخصه هايي از اين تفکر اشاره مي کنيم .

انسان هاي مؤمن و معنوي‌، نظام‌ هستي‌ را مخلوق‌ خداوند دانا و توانايي‌ مي‌دانند كه‌ بهترين‌ نظام‌  را آفريده‌ و همه‌ امكانات‌ را براي‌ تكامل‌ انسان‌ فراهم‌ ساخته‌ است‌. آنان‌ در راستاي‌ اين‌ بينش‌توحيدي‌ به‌ توحيد عملي‌ رسيده‌ و بر اين‌ باورند كه‌ بايد در راه‌ قرب‌ خداوند گام‌ بردارند و در عبادت‌ خداوند كسي‌ را شريك‌ نسازند. ازاين‌جهت‌ اخلاص‌ را سرلوحه‌ عمل‌ خود قرار داده‌ و اعمال‌ خود را به‌گونه‌اي‌ انجام‌ مي‌دهند كه‌ از شرك‌ و ريا پاك‌ باشد و تنها در راه‌ رضاي‌ خداوند انجام‌ گيرد. آنان‌ كارهاي‌ خود را براي‌ رسيدن‌ به‌ مال‌ و منال‌ دنيا، دست‌يابي‌ به‌ قدرت‌ و جاه‌ و مقام‌ و يا كسب‌ شهرت‌ انجام‌ نمي‌دهند.

اين‌ بينش‌ ناب‌ توحيدي‌ است‌ كه‌ آنان‌ را از پاره‌هاي‌ آهن‌ محكم‌ترساخته‌ و در طوفان‌هاي‌ هجوم‌ دشمنان‌ مقاوم‌ و استوار گردانده‌ است‌. توكلشان‌ فقط‌ بر خداست‌ و خداوند را ناظر، حاضر و مدافع‌ خود مي‌دانند و همين‌ بينش‌؛ صبر، استقامت‌، شجاعت‌ و تحمل‌ آنان‌ را درمقابل‌ سختي‌ها، دشمن‌ و مصائب‌ به‌ درجات‌ والا رسانده‌ است‌. آنان‌ خود را از غير خدا پيراسته‌ و فقط‌ براي‌ رضاي‌ خدا و اجراي‌ مشيت‌حق‌ در سركوب‌ ظلم‌ و كفر و جهل‌ شمشير مي‌زنند. آية‌ زير حكايت‌ كاملي‌ از بينش‌ توحيدي‌ و معنوي آنان‌ است‌:

»قُلْ لَنْ يُصِيبَنَا اِلاّ ما كَتَبَ اللّهُ لَنا هُوَ مَوْلينا وَ عَلَي‌ اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا اِلاّ اِحْدَي‌ الْحُسْنَيَيْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ اَنْ يُصِيبَكُمُ اللّهُ بِعَذابٍ مِنْ عِنْدِهِ اَوْ بِاَيْدِينا فَتَرَبَّصُوا اِنّا مَعَكُمْ مُتَرَبِّصُونَ»40 

بگو: هيچ‌ حادثه‌اي‌ براي‌ ما رخ‌ نمي‌دهد، مگر آنچه‌ خداوند براي‌ ما نوشته‌ و مقرر داشته‌ است‌. او مولاي‌ ماست‌ و مؤمنان‌ بايد تنها بر خدا توكل‌كنند. بگو: آيا دربارة‌ ما جز يكي‌ از دو نيكي‌ را انتظار داريد؟ ولي‌ ما انتظار داريم‌ كه‌ خداوند عذابي‌ از سوي‌ خودش‌ به‌ شما برساند يا به‌ دست‌ ما (شما را هلاك‌ كند) اكنون‌ كه‌ چنين‌ است‌ پس‌ منتظر باشيد و ما هم‌ با شما انتظار مي‌كشيم‌.

اين‌ آيه‌ داراي‌ چند فراز بلند است‌ كه‌ هر كدام‌ حكايت‌ از بينش‌ ناب‌ و والاي‌ توحيدي‌ و معنوي‌ دارد بدين‌ شرح‌:

الف‌ ـ آنچه‌ به‌ ما مي‌رسد (پيروزي‌، شكست‌، كشته‌ شدن‌، مجروح‌شدن‌، اسارت‌، غنيمت‌ و...) همان‌ است‌ كه‌ در لوح‌ محفوظ‌ ثبت‌ است‌ و خداوند رقم‌ زده‌ است‌ و چيزي‌ خارج‌ از ارادة‌ خداوند تحقق‌ نمي‌پذيرد و ما هم‌ در مقابل‌ ارادة‌ خدا و تقدير او تسليم‌ هستيم‌ چون‌ در تقدير الهي‌ كمال‌ مصلحت‌ رعايت‌ شده‌ است‌. اين‌ عبارت‌ حاكي‌ از همان‌ اعتقاد بلندي‌ است‌ كه‌ حضرت‌ امام‌ حسين‌ عليه السلام در روز عاشورا با تعبير زير بيان‌ فرمود:

»هَوَّنَ عَلَيَّ ما نَزَلَ بِي‌ اَنَّهُ بِعِيْنِ اللّهِ»41  آنچه‌ اين‌مصيبت‌هاي‌ نازل‌ شده‌ را بر من‌ آسان‌ مي‌كند، اين‌ است‌ كه‌ در منظرخداوند است‌.

ب‌ ـ خداوند را مولاي‌ خود مي‌دانند كه‌ از همه‌ كس‌ به‌ آنان‌ نزديك‌تر، مهربان‌تر و رؤوف‌تر است‌ و تدبير، هدايت‌ و سرپرستي‌ آنان‌ را به‌عهده‌ گرفته‌ و خود را به‌ اين‌ مولاي‌ قادر و عالم‌ و رحيم‌ سپرده‌اند. آنان‌ با داشتن‌ چنين‌ مولا، آقا و سرپرستي‌ به‌ هيچ‌ نقطة‌ اتكاي‌ ديگري‌ محتاج‌ نيستند و جز خداوند نيز نقطه‌ اتكاي‌ ديگري‌ نمي‌بينند، چه‌اينكه‌ غير خداوند هيچ‌ منشأ قدرت‌، علم‌، هدايت‌ و تدبيري‌ نيست‌ تا بتوان‌ بدان‌ پناه‌ بُرد و بدان‌ اتكا كرد. از اين‌ رو در ادامه‌ مي‌گويند »وعلي‌ الله‌ فليتوكل‌ المؤمنون‌»

ج‌ ـ خطاب‌ به‌ كافران‌ مي‌گويند: سرانجام‌ِ ما در جنگ‌، از دو حال‌ خارج‌ نيست‌ و شما جز اين‌ دو سرانجام‌ را براي‌ ما نمي‌توانيد انتظار بكشيد: پيروزي‌ يا كشته‌ شدن‌، چون‌ شما هم‌ به‌ خوبي‌ مي‌دانيد كه‌ فرار از ما سر نمي‌زند و ما تا كشتن‌ دشمن‌ و غلبه‌ يافتن‌ يا كشته‌ شدن‌ مقاومت‌ مي‌كنيم‌ و شمشير مي‌زنيم‌؛ و اما ما هر كدام‌ از اين‌ دوسرانجام‌ را نيكو مي‌دانيم‌ و براي‌ پذيرش‌ آن‌ آغوش‌ باز كرده‌ايم‌. كشته‌شدن‌ در راه‌ خدا غايت‌ نهايي‌ ما و بالاترين‌ سعادتي‌ است‌ كه‌ آن‌ را انتظار مي‌كشيم‌ و پيروزي‌ و غلبه‌ بر دشمنان‌ خدا و دريافت‌ مدال‌ »مجاهدان‌ پيروز» نيز غايت‌ بلند ديگر ماست‌.

د ـ ما انتظار مي‌كشيم‌ كه‌ خداوند يا به‌ دست‌ با كفايت‌ و تواناي‌ خودش‌ شما را عذاب‌ كند و يا اين‌ سعادت‌ را به‌ ما عطا گرداند و به‌دست‌ ما شما را به‌ ديار هلاك‌ بفرستد و بدين‌ ترتيب‌ ما »يدالله‌» شويم‌ و به‌ اين‌ مقام‌ بلند نائل‌ گرديم‌. بديهي‌ است‌ كساني‌ كه‌ چنين‌ انتظار والايي‌ دارند جز براي‌ اهداف‌ عالي‌ خدايي‌ شمشير نمي‌زنند.

انسان هايي که تفکر معنوي دارند دنيا را سراي‌ موقت‌ زندگي‌ و آخرت‌ را خانة‌ جاويد خود مي‌دانند و معتقدند كه‌ سرمايه‌ زندگي‌ آخرت‌، كسب‌ فضائل‌ اخلاقي‌ و قرب‌ به‌ مقام‌ الهي‌ است‌، ازاين‌ رو تمام‌ توجه‌ و توان‌ خود را مصروف‌ خودسازي‌ و مبارزه‌ با شهوات‌ و خواسته‌هاي‌ نفساني‌ كرده‌ مي‌كوشند به‌ صفات‌ خوب‌ آراسته‌ گردند. از ظلم‌ و بيداد متنفر بوده‌ و براي‌ اجراي‌ عدالت‌ تلاش‌ مي‌كنند. از خود بزرگ‌بيني‌ و تكبر دوري‌ گزيده‌ و در اعمال‌ و رفتارخود تواضع‌ را پيشه‌ قرار داده‌اند. در ميدان‌هاي‌ صلاح‌، عفاف‌ و تقوا پيشگام‌ بوده‌ و از مجالست‌ با بدان‌ پرهيز مي‌كنند. در سخن‌ گفتن‌ از دروغ‌، غيبت‌، تهمت‌، ناسزاگويي‌ و مجادله‌ دوري‌ كرده‌ و سخن‌ خود را با استدلال‌ و منطق‌ ارائه‌ مي‌دهند. در برخورد با دشمنان‌ نيز انصاف‌ را از دست‌ نمي‌دهند و كلام‌ حق‌ را مي‌پذيرند و سخن‌ باطل‌ را به‌ زيباترين‌ و نيكوترين‌ شكل‌ پاسخ‌ مي‌گويند.

آنان تنها به‌ فكر اصلاح‌ خود نيستند‌، بلكه‌ به‌ اصلاح‌ جامعه‌ و ديگر انسان ها نيز توجه‌ دارد و  خود را در قبال‌ جامعه‌ مسئول‌ مي‌شناسد.

استقامت‌ و پايداري در راه هدف شعار آنان است چنان که در قرآن‌ مجيد بيش‌ از سي‌ آيه‌، مسأله‌صبر را در ارتباط‌ با جهاد و مبارزه‌ و يا مقاومت‌ پيامبران‌ و رهبران‌ الهي‌ در برابر مشكلاتي‌ كه‌ بر سر راه‌ خود از ناحيه‌ دشمنان‌ داشتند مطرح‌نموده‌ است‌. در آيه‌اي‌ مي‌فرمايد:

«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اِذا لَقيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا...»43       

اي‌ كساني‌ كه‌ ايمان‌ آورده‌ايد! هنگامي‌ كه‌ (در ميدان‌ نبرد) با گروهي‌ روبه‌رو مي‌شويد، ثابت‌ قدم‌ باشيد.

امير مؤمنان‌ علي‌ عليه السلام نيز پس‌ از دستور به‌ سپاهيان‌ خويش‌ براي‌ فراهم‌ ساختن‌ ساز و برگ‌ جنگي‌، آنان‌ را به‌ صبر توصيه‌ مي‌كند و صبر را بهترين‌ عامل‌ براي‌ پيروزي‌ مي‌شمارد:

«... وَاسْتَشْعِرُوا الصَّبْرَ فَاِنَّه‌ُ اَدْعي‌ اِلَي‌النَّصْرِ»44

شكيبايي‌ را شعار خود قرار دهيد كه‌ مهم‌ترين‌ راه‌ رسيدن‌ به‌ فتح‌ و پيروزي‌ است‌.

آنان‌ نه‌تنها صبر مي‌ورزند و ديگران‌ را نيز به‌ صبر و پايداري‌ دعوت‌ مي‌كنند، كه‌ در مواقع‌ بحران‌ و سختي‌ و كمبود و مشكلات‌، در تحمل‌ پيشگامند؛ در ميدان‌ نبرد، دشواري‌ها را به‌ جان‌ مي‌خرند تا امنيت‌ ديگران را تضمين‌ كنند؛ در برابر توطئه‌هاي‌ دشمنان‌ داخلي‌ نيز مقاومت‌ به‌ خرج‌ مي‌دهند تا ملت‌ خويش‌ را بيمه‌ كنند. شهادت‌ همرزمانشان‌ نيز نه‌تنها خللي‌ در ارادة‌ مقاوم‌ آنها پديد نمي‌آورد كه‌ آنها را محكم‌تر و آبديده‌تر مي‌سازد.

در نظام‌ اسلامي‌، رهبر نائب‌ امام‌ معصوم‌ است‌ و مؤمنان‌ با عشق‌ و علاقه‌ به‌ اطاعت‌ از دستورات‌ او همت‌ مي‌گمارند. اين‌ خصيصه‌ در ميان‌ عارفان حقيقي‌ جلوه‌ بيشتري‌ دارد. اطاعت‌ از رهبري‌ و فرماندهان‌ منصوب‌ از جانب‌ ايشان‌، نه‌ از روي‌ اجبار، بلكه‌ از صميم‌ قلب‌ صورت‌ مي‌پذيرد و اصولاً از ويژگي‌هاي‌نظام‌ ولايي‌، عشق‌ و محبت‌ دو طرفه‌ ولي‌ امر و افراد تحت‌ امر او مي‌باشد. اطاعت‌ و تبعيت‌ نيروهاي‌ انقلابي‌ جامعه‌ از رهبري‌، تبعيت‌ از روي‌ آگاهي‌ و شناخت‌ است.

مومنين با بصيرت‌، چون‌ اين‌ دنيا را محل‌ امتحان‌ و آزمايش‌ مي‌دانند، تنها به‌ اداي‌ تكليف‌ مي‌انديشند و پيروزي‌ يا شكست‌ و زنده‌ ماندن‌ يا شهادت‌ برايشان‌ مطرح‌ نيست‌ و اگر در جهت‌ پيروزي‌ قواي‌ اسلام‌ و يا در مواردي‌ براي‌ حفظ‌ جان‌خود مي‌كوشند، در جهت‌ اداي‌ تكليف‌ است‌، نه‌ براي‌ تأمين‌ اهداف‌ شخصي‌.

اعتقاد به‌ اداي‌ تكليف‌ سبب‌ مي‌شود بدون‌ اينكه‌ طمعي‌ آنان‌ را تشويق‌ به‌ حضور و يا جبري‌ آنان‌ را ملزم‌ گرداند، داوطلبانه‌ و براساس‌ انجام‌ تكليف‌ و وظيفه‌ در صحنه‌هاي‌ نبرد و سختي‌ها حضور يابند.

جنگ‌ رواني‌ و تبليغاتي‌ دشمن‌ نيز، چنين‌ افرادي‌ را از صحنه‌ بيرون‌ نخواهد كرد، چنان‌ كه‌ در جنگ‌ احد پس‌ از شايعه‌ قتل‌ پيامبر و فرار بسياري‌ از افراد، يكي‌ از اصحاب‌ آن‌ حضرت‌ به‌ نام‌ »انس‌ بن‌نضر» كه‌ رزمنده‌اي‌ با بينش‌ بود، به‌ ميان‌ فراريان‌ آمد و گفت‌: »اي‌مردم‌! اگر محمد صلي الله عليه و آله كشته‌ شده‌، خداي‌ محمد كه‌ كشته‌ نشده‌، برويد و پيكار كنيد و در راه‌ همان‌ هدفي‌ كه‌ پيامبر كشته‌ شد، شربت‌ شهادت‌ بنوشيد، او پس‌ از ايراد اين‌ سخنان‌ به‌ دشمن‌ حمله‌ برد و جنگيد تا به‌ شهادت‌ رسيد.

در طول‌ انقلاب‌ اسلامي‌ و جنگ‌ تحميلي‌ نيز با وجود نابرابري‌ تجهيزات‌ و محاصره‌ شدن‌ توسط‌ دشمن‌، رزمندگان‌ اسلام‌ هرگز تن‌ به‌ ذلت‌ و خواري‌ نداده‌ و با انگيزه‌ اداي‌ تكليف‌، تا پايان‌ ايستادگي‌كردند.

آنان شهادت‌طلبند زيرا با توجه‌ به‌ ديدگاه‌ الهي‌ در بارة‌ اين‌جهان‌ و جهان‌ آخرت‌ و اينكه‌ مرگ‌ پلي‌ براي‌ انتقال‌ از اين‌ سرا به‌ سراي‌ جاودان‌ است‌، ترس‌ از مرگ‌ از آنان‌ رخت‌ بر بسته‌ و نه‌تنها از مردن‌ نمي‌هراسند كه‌ در مواردي‌ خود به‌ استقبال‌ مرگ‌ مي‌شتابند و شهادت‌ را مشتاقانه‌ انتخاب‌ مي‌كنند. آنان‌، شهادت‌ را پايان‌ رنج‌ها و آغاز بار يافتن‌ به‌ درگاه‌ الهي‌ مي‌بيند؛ به‌ همين‌ دليل‌، نتيجة‌ انجام‌ وظيفه‌، چه‌ دست‌يابي‌ به‌ پيروزي‌ باشد و يا نيل‌ به‌ شهادت‌، هر دو براي‌ او گوارا و مطلوب‌ است‌. بلكه‌ شهادت‌ براي‌ او برترين‌ غايت‌ و نيكوترين‌ مطلوب‌ است‌ زيرا با شهادت‌ به‌ لقاي‌ خدا مي‌رسد و نامه‌ عمل‌ با مُهر شهادت‌ ختم‌ مي‌شود، ولي‌ پيروزي‌ در جنگ‌ گر چه‌ مدال‌ افتخاري‌ است‌ و نمره‌ قبولي‌ مجاهد پيروز در نامة‌ عملش‌ ثبت‌ مي‌شود، ولي‌ او تا آخر عمر در معرض‌ ابتلا است‌ و بايد با كوشش‌ بسيار اين‌ سعادت‌ گرانبها را حفظ‌ كند و به‌ مقصد برساند. او اين‌ بينش‌(برتر دانستن‌ شهادت‌ را) از قرآن‌ استنباط‌ كرده‌ است‌ كه‌ ابتدا شهادت‌ و سپس‌ پيروزي‌ را ذكر كرده‌ مي‌فرمايد:

»وَ مَنْ يُقاتِلْ فِي‌ سَبِيلِ اللّهِ فَيُقْتَلْ اَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ اَجْراً عَظيِماً»45

آن‌ كس‌ كه‌ در راه‌ خدا پيكار كند و كشته‌ شود يا پيروز گردد، پاداش‌ بزرگي‌ به‌ او خواهيم‌ داد.

از حضرت‌ علي‌ عليه السلام نقل‌ شده‌ كه‌ فرمود:

»بهترين‌ مرگ‌ها، شهادت‌ (در راه‌ خدا) است‌؛ سوگند به‌ آن‌ كسي‌ كه‌ جان‌ فرزند ابوطالب‌ در دست‌ اوست‌، دريافت‌ هزار ضربه‌ شمشير برمن‌ آسان‌تر از مرگ‌ در بستر در غير طاعت‌ خداست‌.»

مومنان واقعي آگاهي‌ به‌ زمان‌ دارند. بينش‌ سياسي‌، لازمه‌ عقيدة‌ صحيح‌ است‌ و انسان‌هاي‌ مؤمن‌ را از گرفتار شدن‌ در دام‌ توطئه‌ها مصون‌ مي‌دارد. شناخت‌ زمان‌ و شرايط‌ مخصوص‌ هر دوران‌، شناخت‌ دوستان‌ و دشمنان‌ و شناخت‌ نقشه‌هاي‌ شيطاني‌ دشمنان‌ جزو برنامه‌هاي‌ اصلي‌ مؤمنان‌ است‌.

عوض‌ شدن‌ تاكتيك‌هاي‌ دشمن‌، آنان را به‌ اشتباه‌ نمي‌اندازد، تبليغات‌ دشمن‌ در آنها مؤثر نمي‌افتد و طولاني‌ شدن‌ جنگ‌ آنها را بي‌تاب‌ نمي‌كند. چنين‌ انسان‌هايي‌ از حوادث‌، درس‌ گرفته‌ و در برابر وسوسه‌هاي‌ دلسردكننده‌، متزلزل‌ نمي‌شوند. حضرت‌ علي‌ عليه السلام مي‌فرمايد:

«كسي‌ اين‌ بيرق‌ جنگ‌ را بر دوش‌ نمي‌كشد مگر آن‌ كه‌ اهل‌ بصيرت‌ و صبر باشد و به‌ آنچه‌ حق‌ و درست‌ است‌، دانا باشد.»46         

شناخت‌ زمان‌ و حوادث‌ آن‌ در جهان‌ كنوني‌ و شناخت‌ موقعيت‌ فعلي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ نيز با توجه‌ به‌ ترفندهاي‌ پيچيده‌ استكبار جهاني‌ و ديگر دشمنان‌ داخلي‌ و خارجي‌، ضرورت‌ بينش‌ دقيق‌ و حساسي‌ را در مورد زمان‌ و مسائل‌ سياسي‌، بر ما لازم‌ گردانيده‌ است‌.

رهبر معظم‌ انقلاب‌ اسلامي‌، حضرت‌ آيت‌الله‌العظمي‌ خامنه‌اي‌ در مورد اين‌ ضرورت‌ مي‌فرمايد:

»دو چيز است‌ كه‌ بيش‌ از همه‌ بايد مورد توجه‌ قرار گيرد، يكي‌ كامل‌كردن‌ آگاهي‌ از شرايط‌ و معرفت‌ به‌ زمان‌ و تحليل‌ صحيح‌ حوادث‌، كه‌ اگر اين‌ تحليل‌ صحيح‌ نباشد، مشكلات‌ به‌ وجود خواهد آمد و حتي‌ ايمان‌هاي‌ محكم‌ هم‌ به‌خاطر نبودن‌ آگاهي‌ و روشن‌بيني‌ و نداشتن‌ تحليل‌ درست‌ از وقايع‌، ممكن‌ است‌ در جهت‌ خلاف‌ قرار بگيرد؛ همچنان‌ كه‌ در قضيه‌ خوارج‌ اتفاق‌ افتاد. اكثر خوارج‌ داراي‌ ايمان‌هاي‌ محكمي‌ بودند، لكن‌ از آگاهي‌ و نورانيت‌ و معرفت‌ بهره‌ نداشتند و لذا در مقابل‌ اميرالمؤمنين‌ عليه السلام  قرار گرفتند. يا در همين‌ جريانات‌ امام‌حسين‌ عليه السلام... و در قضاياي‌ بعد از آن‌ در دوران‌ ائمه‌ تا سال‌ 260 هجري‌ يعني‌ سال‌ رحلت‌ امام‌ حسن‌ عسكري‌ عليه السلام همة‌ آنچه‌ كه‌ اتفاق‌ افتاد از بي‌ايماني‌ نبود، بلكه‌ بخش‌ مهمي‌، ناشي‌ از ناآگاهي‌ و نفهميدن‌ درست‌ حوادث‌ بود. 47

از آنچه ذکر شد به خوبي مي توان دريافت که هدف عارف و انسان معنوي از جنگ با هدف انسان هاي ديگر، تفاوتي اساسي دارد. آنها كه به جهاد، دفاع و حماسه صبغه دنيايي مي‏دهند به صورتهاي مختلف، رزمندگان را وادار به جنگ و نبرد مي‏كنند. گاهي به آنان وعده پيروزي بر آب و خاك مي‏دهند و مي‏گويند: اگر بجنگيد بر آب و خاك شما افزوده مي‏شود يا ميهن شما محفوظ مي‏ماند. گاهي وعده جايزه، غنيمت و مانند آن مي‏دهند. گاهي هم رزمنده‏ها را مي‏ترسانند كه اگر نجنگيد آب و خاك شما از دستتان مي‏رود، يا زنان و فرزندان شما كشته و اسير مي‏شوند. و گاهي هم از زور اسلحه و تهديد به محاكمه و دادگاه صحرايي و امثال آن استفاده مي‏كنند. اين وعده و وعيدها نشانه آن است كه اين جهاد و دفاع صبغه معنوي و عرفاني ندارد.

در حالي که فرهنگ ائمه معصومين عليهم السلام  اين‏گونه نيست. گرچه در بخشي از نامه‏هاي رهبران الهي وعده و وعيدهاي دنيايي هم مطرح است، امّا خطّ حاكم بر آن نامه‏ها و خطبه‏ها وعده و وعيد مادّي نيست. مثلاً امير المؤمنين عليه السلام  براي بسيج نيرو ابتدا خطبه توحيدي مي‏خواند، سپس سخنان عارفانه و زاهدانه ايراد مي‏كرد. آنچه كه در صدر سخنراني با خدا در ميان مي‏گذاشت خطبه سراسر عرفان بود و آنچه كه با حضار و نيروهاي نظامي مطرح مي‏نمود خطابه سراسر زهد. يعني عرفان و زهد را به هم مي‏آميخت. نمي‏فرمود برويد بجنگيد تا بر آب و خاك شما افزوده شود و غنيمت ببريد يا اگر نجنگيد معدن و زمين شما از دستتان مي‏رود. بلكه مي‏فرمود: اگر رفتيد و جنگيديد به لقاء الله بار مي‏يابيد، گرچه بركات فراوان ديگري در پرتو آن حاصل مي‏شود.

چرا که از نظر قرآن كريم هدف جنگ و دفاع بايد اعتلاي كلمة الله باشد: «وجَعل كَلمة الّذين كَفروا السفلي وكلمة الله هي العليا»48  اين بيان در كلام امير المؤمنين عليه السلام  ـ كه در حقيقت به منزله شرح قرآن است ـ به صورت گسترده‏تر و بازتري مطرح شده است: «كَلمة الله هِي العليا و كَلِمة الظالمين هي السُفلي»49  «الظالمين» وسيع‏تر از »الّذين كفروا» است. چون ممكن است كسي ظلم بكند ولي كافر نباشد.

عارف در هر كاري فقط به نام خدا و ياد او مي‏انديشد در جنگ نيز اين چنين است و حاضر نيست هيچ چيز را در اين امر سهيم گرداند، يعني در هدف موحّد است. او هرگز نمي‏گويد: براي اسلام و معدن نفت يا براي قرآن و ايران مي‏جنگم. بلكه مي‏گويد: فقط براي اسلام و قرآن مي‏جنگم و در پرتو قرآن از مال، عرض، ناموس، ميهن، آب، خاك، معدن و نفت دفاع مي‏كنم، چون اگر دين محفوط باشد به حفظ سرزمين و امثال آن نيز بها مي‏دهد و مي‏گويد: «مَن قُتِل دون مالِه فهو شَهيد»50 ، «من قُتل دون عِياله فهو شَهيد»51 ، «من قُتل دون مَظلمته فهو شَهيد»52  اينها سخن دين است كه مي‏گويد: كشته شدن در راه دفاع از آب، خاك، آبرو، ناموس، مال و ... شهادت است و اجر شهيد دارد. اما اگر دين منزوي شود، اين شعارها هم منزوي خواهد شد. لذا عارف در حماسه و نبردش مي‏كوشد تا دين زنده شود. او مي‏جنگد تا خودش آزاد شود و ديگران را هم آزاد كند. انسان با معنويت هرگز سخن از غنايم جنگي به ميان نمي‏آورد و به اين فكر نيست كه بعد از جنگ غنيمت طلب كند يا دنبال تقسيم غنيمت برود. او مي‏جنگد تا آزادي را به غنيمت آورد.

امام سجاد عليه السلام  در دعاي خود به جنگ و حماسه، صبغه معنويت و رحمت خاصه مي‏دهد و مي‏گويد: خدايا! توفيقي به رزمندگان ميدان‏هاي نبرد عطا كن كه در جنگ موحّد باشند و فقط به نام تو تكبير بگويند و اصلاً به ياد زن و فرزند نيفتند. چون ياد غير خدا هم دست رزمجو را سست مي‏كند و هم عزمش را موهون؛ زيرا اگر او به فكر اين امور باشد، مي‏كوشد كه زنده برگردد تا آنها را ببيند و در آغوش بگيرد. ولي اگر فقط به فكر خدا باشد مي‏كوشد تا به جلو بتازد و به عقب برنگردد.

بنابراين، عارف و غيرعارف هر دو مي‏جنگند، ليكن عارف وقتي بخواهد بجنگد يا درباره جنگجو دعا كند جنگ و دعاي او سراسر صبغه رحمت و معرفت دارد و از اين رحمت به عنوان «كمال الانقطاع» ياد مي‏كند چنان كه در مناجات شعبانيه آمده است. در حالي كه اين اهداف بلند براي غير عارف مطرح نيست. 

 

نقش معنويت در پيروزي بر امريکا

يكي از عوامل مهم پيروزي انقلاب و دفاع مقدس و در حقيقت پيروزي بر امريکا, همين طرز فکر و معنويت گرايي بود. مردم با خواندن زيارت عاشورا و روضه امام حسين عليه السلام  و ... از مساجد و حسينيه ها به مصاف دشمن رفتند و حماسه آفريدند. تاريخ هشت سال دفاع مقدس نشان داد كه معنويت نقش بنيادي در پيروزي جنگ داشت. ناديده گرفتن معنويت، برخي از تحليل گران را در ارزيابي آينده ايران دچار مشكل نمود. ولي دشمن به خوبي دريافت که برترين قوت ما معنويت است. ازاين رو آن را با تمام توان هدف قرار داده است و متأسفانه معنويت در ساختار كلي نظام آن چنان که بايد مورد توجه نيست و كم رنگ شدن معنويت موجب شده است كه روحيه تجمل گرايي و ثروت اندوزي در جامعه رشد کند و بسياري از مفاسد اخلاقي و اجتماعي و اقتصادي در كشور گسترش يابد. در حالي که آينده انقلاب و تضمين آن از آفات داخلي و خارجي، منوط به تقويت روحية معنويت گرايي در همه افراد كشور، به خصوص مسئولان نظام است. سخن را با بيان رهبر معظم انقلاب به پايان می بريم که معتقد است آنچه دشمن را شکست داده و از آن می ترسد معنويت است و مي فرمايد:

امروز اگر چه قدرت هاي استکباري در يک ميدان بي رقيب و بي منازع, چهار اسبه مي تازند, اما در دنيا کار به جايي رسيده است که بزرگترين قدرت هاي استکباري هم از احساسات معنوي و ديني ملت ها مي ترسند! در مقابل قدرت بي مهار و بي رقيب امريکا , امروز تنها چيزي که ايستاده است و مقاومت مي کند و امريکا را مي ترساند, همين بيداري معنوي انسان هاست؛ بخصوص در مناطق اسلامي. اين روح ديني و گرايش به معنويت که در ميان بسياري از ملت ها پيدا شده است, اينها را شما کرديد؛ مبارزه شما کرد.53

پی نوشت ها:

1- اعجاز روانكاوي، صفحه‏6.

2- انسان موجود ناشناخته، صفحه 22.

3- سوره حشر، آيه‏19 .

4- غرر الحكم، حديث 9965.

5- همان، حديث 9034.

6- تفسيرالميزان، جلد6، صفحه‏173.

7- غرر الحكم، حديث‏3126.

8- ميزان الحكمه، جلد3، ماده معرفت، صفحه 1881.

9- نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه‏409.

10- تحف العقول، كلمات قصار امام هادي عليه السلام.

11- سوره فصلت، آيه‏53 .

12- سوره ذاريات، آيه‏21 .

13- سوره اعراف، آيه‏172.

14- تفسير الميزان جلد 8،صفحه‏307. ذيل آيه‏مورد بحث (باتلخيص).

15- بحار الانوار، جلد 92، صفحه‏456 - در جلد 58 بحار، صفحه‏99، و جلد66، صفحه‏293، اين حديث ‏به عنوان كلام معصوم عليه السلام و در جلد 2، صفحه 32 از پيامبراكرم صلي الله عليه و آله نقل شده است.

16- مفردات راغب، ص 319 .

17- ر . ك . به سوره جمعه  ، آيه 1 ، سوره نحل  ، آيه 48 ، سوره رعد  ، آيه 13.

18- سوره مريم  ، آيه 93 .

19- سوره اسرا  ، آيه 44 .

20- مجموعه ورّام ، ج 2 ، ص 108 .

21- بحارالانوار ، ج 1 ، ص 225 .

22- سوره ذاريات  ، آيه 56 .

23- سوره يس  ، آيات 61 - 60 .

24- سوره نحل  ، آيه 36 .

25- بحارالانوار ، ج 8 ، ص 200 .

26- همان ، ج 41 ، ص 14 .

27- مجموعه ورّام ، ج 2 ، ص 108 .

28- الميزان ، ج 1 ، ص 26 .

29- سوره اعراف، آيه 157.

30- نهج الفصاحه، صفحه‏26 - شبيه همين معني از امام صادق عليه السلام در اصول كافي، جلد 2، صفحه 130 آمده است.

31- بحارالانوار، جلد 74، صفحه‏419.

32- سوره انفال , آيه 60.

33- سفينه البحار, محدث قمي , ج 2.540.

34- سوره فجر, آيه 27و28.

35- الاشارات والتنبيهات , شرح اشاره 15, ج 3.389.

36- نهج البلاغه , صبحي صالح , نامه 62.

37- علامه محمد تقي جعفري.

38- سرگذشتهاي ويژه از زندگي امام خميني , به قلم جمعي از فضلا و ياران امام , ص.24.

39- صحيح مسلم, ج 6, ص49.

40ـ سوره توبه‌، آيه‌ 51 ـ 52.

41ـ بحارالانوار، ج‌ 45، ص‌ 46.

42- سوره   وعلي‌ الله‌ فليتوكل‌ المؤمنون‌

43- سوره انفال‌، آية‌ 45.

44- نهج‌البلاغه‌، خطبة‌ 26.

45- سوره نساء، آيه‌ 74.

46ـ نهج‌البلاغه‌، خطبه‌ 172.

47- روزنامه‌ جمهوري‌ اسلامي‌، 28 / 6 / 1371.

48- سوره توبه, آيه40.

49-نهج البلاغه، حكمت373.

50- وسائل الشيعه, ج 15 , ص122.

51- همان.

52- همان.

53- 17/ 7/ 1370.

سيد محمد حسينی شاهرودی


 


آخرین کتاب ها