1396/5/25
نقش دين در حقيقت بخشيدن به زندگي انسان
براي فهم درست حقيقت دين بايد به اين نكته توجه داشت كه در ميان مجموعه نظام‏مند هستي، انسان پديده‏ اي مستقل نيست و حقيقت انسانيِ او و روش زندگي‏ اش تنها در تناسب و تعامل او با هر آنچه كه با او مرتبط است، مفهوم پيدا مي‏ كند. يعني راه و رسمي كه براي انسان برگزيده مي‏ شود، نمي‏ تواند از هست‏هاي پيراموني‏ اش فارغ باشد، نقشه زندگي و حيات واقعي، در گرو شناخت درست جغرافياي هستي و جايگاه انسان در آن جغرافيا است. براين اساس، بايد روشي كه براي انسان به عنوان دين و روش زندگي نگاشته مي‏ شود، همگني در نظام هستي و نظام وجودي انسان را از بين نبرد و با يك سونگري هويت انساني را مسخ نسازد؛ يعني در اين برنامه زندگي هم بايد همه ابعاد انسان مورد توجه قرار گيرد و هم اين كه ديگر حقايق هستي و شاهراه‏ هاي صعود به كمال شناسايي گردد تا برنامه‏ اي جامع بدون هيچ نقصي در اختيار انسان گذاشته شود و فلسفه خلقت كه همان معرفت باري‏ تعالي است، به درستي تحقق يابد و خلقت به پوچي و عبث منتهي نشود.
تدوين اين برنامه زندگي تنها شايسته خدايي است كه به نظام هستي و تمام آنچه در آن وجود دارد، احاطه علمي و تكويني دارد و راه سعادت انسان را به خوبي بازمي ‏شناسد و براي هدايت انسان گمگشته در مسير زندگي توانمند است. فيلسوف شهير علامه طباطبايي در اين باره مي‏ نويسد:
 
خداي متعال هر يك از آفريده‏ هاي خود و از آن جمله انسان را به سوي سعادت و هدف آفرينش ويژه خودش از راه آفرينش خودش راهنمايي مي‏ فرمايد و راه واقعي براي انسان در مسير زندگي همان است كه آفرينش ويژه وي به سوي آن دعوت مي‏ كند و مقرراتي را در زندگي فردي و اجتماعي خود بايد به كار ببندد كه طبيعت يك انسان فطري به سوي آن‏ها هدايت مي‏ كند نه انسان هايي كه به هوي و هوس آلوده و در برابر عواطف و احساسات دست بسته مي‏ باشد. مقتضاي دين فطري اين است كه تجهيزات وجودي انسان الغا نشود و حق هر يك از آن‏ها ادا شود و جهات مختلف و متضاد مانند قواي گوناگون عاطفي و احساسي كه در هيكل وي به وديعه گذارده شده تعديل شده، به هر كدام از آن‏ها تا اندازه ‏اي كه مزاحم حال ديگران نشود، رخصت عمل داده شود... از بحث بالا نتيجه گرفته مي‏ شود... كه زمام حكم در تشريع تنها به دست خدا است و جز او را نشايد كه تشريع قانون و وضع مقررات و تعيين وظيفه نمايد. لذا چنان كه روشن شد تنها مقررات و قوانيني در صراط زندگي به درد مي‏ خورد كه از راه آفرينش براي او تعيين شده باشد؛ يعني علل و عوامل بيروني و دروني انسان را به انجام دادن آن دعوت نمايند و آن را اقتضا كنند. (قرآن در اسلام، ص ۸و۹)
 
بنابراين، دين روشي است براي زندگي كردن كه تمام ابعاد روحي، جسمي، فردي و اجتماعي انسان را شامل مي‏ شود و براي كمال بخشي به انسان در هر يك از اين بسترهاي زندگي، او را به هرآنچه كه آفرينش انساني‏اش اقتضا مي‏ كند، رهنمون مي ‏شود.
 
براين اساس نه از اصل ضرورت دين بلكه بايد از راستي و درستي هر يك از اديان سئوال نمود. همين طور اين نكته هم در فهم حقيقت دين و كاركرد حاصل ازآن راه گشا خواهد بود كه بدانيم آيا اساسا دين، حقيقتي صرفا شناختني است، يا اينكه ماهيت ايماني صرف دارد و يا آنكه حقيقتي معرفتي و ايماني (توأمان) دارد و كاركرد حاصل ازآن نيز حتما بايد در حوزه معرفت از يك سو، و ايمان از سوي ديگر، به بار نشسته باشد؟
 
زندگي حقيقي
 
بايد ديد يك زندگي خوب و حقيقي از نظر اسلام چگونه زندگي اي مي باشد و داراي چه معيارهايي است؟
 
شايد در يك نگاه بتوان اركان سعادت و زندگي خوب و حقيقي را از نگاه اسلام چهار چيزي دانست كه در سوره شريفه «عصر» آمده است:
 
۱ - ايمان به عنوان زيربنا و مبدأ پيدايش زندگي سالم و سعادت بخش «الا الذين آمنوا».
 
۲ - عمل صالح به عنوان تداوم و تضمين كننده راه خوشبختي «و عملوا الصالحات».
 
۳ - توصيه به حق، به عنوان گسترش بخشي عدل، صدق، صفا، رفتارهاي پسنديده در جامعه و اعتمادسازي عمومي در ميان افراد مردم «و تواصوا بالحق».
 
۴ - توصيه و تأكيد به «صبر و استواري» به عنوان عامل محوري در پيمايش سير تكامل و تعالي جامع زندگي مادي و معنوي و نااميد نشدن از تلاش و حركت و نيز مغرور نگشتن از نعمت هايي كه آدمي از آن بهره مند است و خلاصه اين كه همه توفيق ها و توكل هايش را از خداي بزرگ و بر او بداند «و تواصوا بالصبر».
 
زندگي در غير اين صورت جز خسارت و خطر نخواهد بود كه در آغاز همين سوره با تأكيد هشدار داده شده است «والعصر ان الانسان لفي خسر»
 
براي رستگاري و سعادت زندگي انسان، راهي جز پاسخ به نداي خدا و رسولش كه در سوره مباركه انفال آيه ۲۴ آمده است، وجود ندارد «يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم؛ اي كساني كه ايمان آورده ايد! دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامي كه شما را به سوي چيزي مي خوانند كه شما را حيات مي بخشد.»
 
و در رتبه بعدي پيدايش ايمان و بروز عمل صالح مي باشد كه - به تعبير قرآن كريم - حيات طيبه قطعي خواهد شد: «من عمل صالحا من ذكر او انثي و هو مؤمن فلنحينيه حياه طيبه و لنجزينهم اجرهم باحسن ماكانوا يعملون
 
قرآن كريم زندگي حقيقي را "حيات طيب‌"(يا زندگي مطلوب) معرفي فرموده است كه در پرتو ايمان و عمل صالح و بندگي خداوند، به دست مي‌آيد: "مَن‌ْ عَمِل‌َ صَـَـلِحًا مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَي‌َ وَ هُوَ مُؤْمِن‌ٌ فَلَنُحْيِيَنَّه‌ُو حَيَوَة‌ً طَيِّبَة‌ً وَ لَنَجْزِيَنَّهُم‌ْ أَجْرَهُم بِأَحْسَن‌ِ مَا كَانُواْ يَعْمَلُون‌َ ; (نحل‌،۹۷) ؛ هر كس كار شايسته اي انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن، در حالي كه مؤمن است او را به حياتي پاك زنده مي داريم و حياتي پاكيزه مي‌بخشيم و پاداش آنها را به بهترين اعمالي كه انجام مي دادند خواهيم داد»
 
"حيات طيب‌" كه از ايمان و عمل صالح پديد مي‌آيد و نتيجة آن آرامش‌، امنيت‌، رفاه‌، صلح‌، محبت‌، دوستي‌ و همكاري است‌، به علت پيوندي است كه با خداوند متعال برقرار مي‌شود و چنان چه موجودي با پروردگار پيوند داشته باشد، رنگ جاودانگي مي‌يابد، زيرا خداوند ابدي است و هر چيزي كه نسبتي با او دارد، رنگ ابديت مي‌يابد.
 
و قرآن هدف زندگي كردن را رسيدن به حد اعلاي كمال و قرب الهي مي‌داند. براي روشن‌تر شدن مسأله ذكر چند مطلب زير و دقت در آن لازم به نظر مي رسد:
 
۱ـ اصل آفرينش‌، جودِ بر بندگان است‌; نه سود براي آفريدگار. (ابراهيم‌، ۸; حج‌، ۶۴)
 
۲ـ انسان از نظر مقام و ارزش‌، مسجود ملائكه و نمايندة خدا بر روي زمين است‌. (بقره آيه ۱۷۱ و ۲۴)
 
۳ـ جهان‌، حكيمانه و به حق و هدفدار خلق شده است‌: "خلق السمَوَت و الأرض بالحق‌ّ; (تغابن‌، ۳) خداوند آسمان‌ها و زمين را به حق خلق كرده است‌". "و ما خلقنا السّمآء و الأرض و ما بينهما بـَاطلا; (ص‌، ۲۷) ما آسمان و زمين و آن‌چه را بين آن دو است‌، باطل نيافريديم‌". هدفدار بودن كل جهان‌، با آفرينش انسان هماهنگي دارد: "خلق السّمَوَت و الأرض بالحق‌ّ و صوّركم فأحسن صوركم‌; (تغابن‌، ۳) خداوند زمين و آسمان را آفريد و شما را تصوير كرد، تصويري زيبا و دلپذير."
 
۴ـ آزادي اراده براي انسان‌، اساس آفرينش او است و دعوت خداوند و انبيأ و اوليأ، فقط براي نشان دادن راه است‌: "إن‌ّ علينا للهدي‌َ; (ليل‌، ۱۲) البته بر ما است راه نشان دادن‌."; "إنّا هدينـَه السّبيل إمّا شاكرا و إمّا كفورا; (انسان‌، ۳) البته ما به او راه را نشان داديم چه شاكر باشد چه كفر نعمت كند."
 
با توجه به مطالبي كه بيان شد، قرآن براي زندگي انسان اهدافي را بيان فرموده است‌; اين اهداف به دو گونه اهداف اصلي‌تبعي و فرعي تقسيم مي‌شوند. اهداف تبعي عبارتند از:
 
۱. آزمايش و امتحان‌: "الذّي خلق الموت و الحيوَة ليبلوكم‌...; (ملك‌، ۲) آن كه آفريد مرگ و زندگي را تا بيازمايد شما را در اطاعت و بندگي‌."
 
۲. شناخت خدا: "...لتعلموَّا أن‌ّ اللّه علي‌َ كل‌ّ شي‌ء قدير; (طلاق‌، ۱۲) ... تا بدانيد كه خدا بر هر چيزي قادر است‌."
 
۳. مورد رحمت پروردگار قرار گرفتن‌: "... إلاّ مَن رّحم ربّك و لذَلك خلقهم‌...; (هود، ۱۱۹) ... مگر آن كس را كه پروردگار تو به او رحم كرد. ]و توفيق داد او را به لطف خود[ و خدا براي همين رحم نمودن‌، ايشان را خلق كرد."
 
۴. پرستش خدا: "و ما خلقت الجن‌ّ و الإنس إلاّ ليعبدون‌; (ذاريات‌، ۵۶) ما جن و انس را خلق نكرديم مگر اين‌كه بندگي خدا كنند."
 
اما هدف اصلي زندگي انسان عبارت است از: رسيدن به حد اعلاي كمال و در نهايت نيل به قرب خداوند كه همان كمال مطلق است‌. قرآن مي‌فرمايد: "و إليه المصير; (تغابن‌، ۳) و به سوي او در حركتند." حركت انسان با اختيار خود (خلاف ساير موجودات كه حركت جبري و غريزي دارند) از پايين‌ترين مراحل هستي آغاز و به سوي بي‌نهايت كه وجود بي‌پايان حق و قرب خدا است پيش مي‌رود.
 
هر كدام از اهداف تبعي نيز به هدف اصلي ختم مي‌گردد كه به آن "غاية‌الغايات‌" مي‌گويند. اگر از دانش‌آموزي بپرسيم براي چه درس مي‌خواني‌؟ درس مي‌خواني تا به دانشگاه بروي‌؟ تا دكتر و مهندس شوي‌؟ تا بتواني فعاليت‌هاي مثبت و درآمد خوبي داشته باشي‌؟ مي‌گويد: براي اين‌كه زندگي آبرومند و مرفهي داشته باشم‌. امّا اگر پس از پاسخ او دوباره از او بپرسيم‌، چرا مي‌خواهي زندگي آبرومند و مرفهي داشته باشي‌؟ لحن سخنش عوض شده‌، همان پاسخ آخر را تكرار خواهد كرد. در زندگي معنوي نيز، بعد از تكامل و قرب پروردگار، هدف‌ِ ديگري نيست‌. بنابراين‌، انسان زندگي مي‌كند تا با مدد دين‌، انبيا و ائمه اطهار؛ عقل و فطرت خود را در مسير حق قرار دهد و به كمال انساني برسد; چرا كه انسان كامل همان بندة راستين خدا است‌. انسان زندگي مي‌كند تا خدا گونه شود.

آخرین کتاب ها